زخم زبان آینه ی دردهای من است
می خواهم اینجا را یک مدت به روز نکنم
اما در نت حضور دارم .
سر سگ مي جوشانند هنوز در ديگ دل ما
می خواهم اینجا را یک مدت به روز نکنم
اما در نت حضور دارم .
شاید باور نکنید اما یک هاله ی تنگ و سنگين اطراف وجودم را می پوشاند! این را درست زمانی فهمیدم که با نیم نگاهی به گذشته ام شاهد دوری جستن تمام پدیده های مثبت عالم از اطراف خودم بودم . لازم است بگویم که من اگر هیچ عقیده ای را باور ندارم اما ایمان دارم که آدم ها خاصیت آهن ربا را دارند! این بسته به هاله ی وجودی آن ها است که جاذب نیروهای مثبت عالم باشند یا منفی . پر واضح است که من دافع مثبت ها هستم و ناخودآگاه تمام منفی ها را به خودم می کشم . گاهی منفی ها کوچک هستند و خود به سوی من می شتابند و گاهی هم آنقدر بزرگ هستند که من با هزار غلت و دست و پا به طرفشان کشیده می شوم . این کشیده شدن را شما احتمالا حس نمی کنید اما من زخم و زبل های حاصلش را هم در خودم می بینم . من بی وقفه غلت می زنم و از تمام مثبت های اطرافم دور می شوم و در راه زخم بر می دارم و جایش همیشه تازه و دردناک است …
به زير پتك هاي نگاهت
تنها بغض هايم بودند
كه آرزوي شكسته شدن را
با خود به گور بردند ...
از ميان انگشتهايي كه مي لرزند هنوز از شدت سرماي شب، خيال هاي غليظ و مواج خاكستري ام يكي يكي اوج مي گيرند. من روي سنگ هاي شفاف خاكستري رنگ قدم مي زنم به ياد پرنده اي كه آن شب با حيرت، پرواز بال هايش را ديد مي زد . بال هايي كه وقت پرواز، او را جا گذاشته بودند روي يكي از همين سنگ هاي زير پاي من! همان سنگ شفاف و خاكستري رنگي كه بي حركت زير پاي پرنده جا خشك كرده بود و به من مي خنديد! نمی دانم چرا از آن ماجراي عجيب هر وقت مي خواهم براي دوستانم تعريف كنم اشك در چشم هايشان حلقه مي زند و با صدايي غمناك مي گويند كه بايد آن شب را براي هميشه فراموش كنم! منظورشان شبي است كه روي يكي از همين سنگ ها نشسته بودم و فاتحه مي خواندم براي دخترك سياه پوشي كه هنوز خنده هايش جلوي چشم هايم بود. خنده هايي كه انگار روي آن سنگ شفاف خاكستري رنگ نقش بسته بود و نمي خواست از پيش چشم هايم محو شود ! آن شب من اشك مي ريختم و رد دود سيگارم را از ميان انگشتهايي كه مي لرزيدند از شدت سرماي شب تا آنجا كه مي شد دنبال مي كردم ...
از درون پيكرت
اميد را بيرون كشيده اند
و آن لبخند معصوم،
كه ده ها كيلو وزن داشت...
پی نوشت:
افشین قطبی کیلو چند؟؟؟
جمعه ، ۲۲ خرداد ، قمار انتخابات :
دست ما تمامش دل بود
شما اما،
خشت را حكم مي كنيد ...
از صبح که بیدار شده ام تمام بیست و چند میلیون نفر اهالی محله ی مان جمع شده اند در این اتاق چهار در چهار و دیگ دل مرا هم می زنند ! آش پشت پای امید ، پسر عموی ناتنیمان است که دیشب دم رفتن، اسب سفیدش را برایش زین و با سلام و صلوات راهی ناکجاآبادش کرده اند. آش هم تقریبا آماده است . فقط مانده خاله خانم بیاید و پیاز داغ ها را بریزد و درش را بگذارد تا جا بیفتد. همه منتظریم که یکباره یکی فریاد می زند : " ملاقه هایتان را آماده کنید که وقتش دارد می رسد" من به سرعت به دست هایم نگاه می کنم و یادم می آید که بجای ملاقه، شال سبز پسر عمو امید جان را با خودم آورده ام ! همان که دیشب قبل از رفتن امانت داده بودش به من. در این هیاهو که نمی دانم با شال چه باید بکنم ناگهان خاله خانم با تابه ی پیازداغ های کذائی اش از راه می رسد و یکی با صدای بلند فریاد می زند : وقتش رسید ...
از صدای سرد و بی روحش می ترسم مخصوصا اگر مثل چند سال پیش که پرده را کنار زده بودم برگردد و با آن چشم های از حدقه بیرون زده اش به من خیره شود. پیرمرد است اما بار اول که چشمت به چشمش بیفتد زن زیبایی می بینی که حریر سرخ نازک تنش کرده و گویی سینه های تراشیده اش آماده ی شیر دادن به تمامی اهل محل شده است. من جز آن یکبار، دیگر پرده را کنار نزدم اما اهالی دیده اند که گاهی از میان کوله اش بساط طرب درآورده و چنان نواخته که آه و حسرتِ حاضران بالا گرفته . من ولی از پشت پرده صدای ضجه های پیرمردی انکرالاصوات را می شنوم که انگار میان یک عشقبازی پر حرارت آلت چروکیده اش را بریده باشند و بخواهند به زور به خوردش بدهند تا نیست و نابود شود تمام لذتی که چند لحظه پیش میانش غرق شده بود. امروز دوباره صدای ضجه هایش را از لای شکاف پرده ها می شنوم و فکر می کنم چه شد که از تنها باری که دیدمش برایم چیزی نزدیک به یک عمر گذشت؟! انگار نه انگار چند سال پیش که پرده را کنار زده بودم با آن چشم های از حدقه بیرون زده اش به من خیره شد و از میان کوله اش بساط طرب درآورد و چنان نواخت که آه و حسرتِ حاضران بالا گرفت ...
انگار عطر تنت را با تمام خیالهای گندیده ای که بالا آورده ام تا به امروز، مخلوط کرده و دوباره به خوردم داده باشند! یک جور بوی تند ترشیدگی مثل کرم میان رشته های مغزم می لولد، خاطراتم را می جود و تو را به روی تمام توده های خاکستری مغزم بالا می آورد...
تو : درمان
به آخر که می رسیم من و تو را هم انگار باید از آخر خواند!
بیدار که می شوم تیغه های چرکین آفتاب از لابلای پرده های پوسیده ی اتاق راهشان را پیدا کرده اند و زهر پاشیده اند به قامت ریش ریش چهره ام . چشمانم گود رفته اند و از دیدار آینه شرم می کنند. من اما میان تکه های کدر آینه دمل های درشت گونه ام را می شمرم که تعدادشان به هفت رسیده است . دیگر شک ندارم که هر هفت تای آن ها زنده اند . هر شب از چشم های خسته ام قطره قطره شیره ی زهرآلود خیانت می مکند و نیمه شب با های های ضجه های شبانه ام خواب می روند. حتی در خواب صدای ناله هایشان را می شنوم وقتی به روی صورتم عشقبازی می کنند. ملتهب می شوند و دردناک، پف می کنند و چکه های عفونت به چشمم می پاشند. من دوباره خواب می بینم که چنگ زده ام به این گونه های چرکین و یکباره فرو می ریزند تمام خاطرات متعفن گذشته ام به همراه سیلاب خون و کثافت. بیدار که می شوم اما میان تکه های کدر آینه، باز دمل های درشت گونه ام را می شمرم که تعدادشان به هشت رسیده است ...
دیوانه یعنی آنقدر لذت می بری اگر باشد،
آنقدر مهم است که باشد،
آنقدر لازم است که باشد،
اما نیست!
دیوانه یعنی دوست داشته ای آنچه اصلا دوست داشتنی نبود!
دیوانه یعنی خودت نیستی درست زمانی که دنبال خودت می گردی!
دیوانه یعنی گم کرده ای تمام چیزهایی را که هرگز به دست نیاورده بودی!
دیوانه یعنی سرت درد می کند برای سردرد!
دیوانه یعنی عشق بوده است برایت، تمام جلوه های نفرت...